کربلا خشت خشتش از غم بود

یک نفر گفته بود منتظرم ما بخواهیم راه کوتاه است شانه از بند و بارها بگشا غزل‌آغوش وصل در راه است

یک نفر گفته بود نیت کن رخت رفتن بپوش و زود بیا یک نفر در دلم چه شوری ریخت السلام علیکَ یا مولا


السلام علیکَ یا جدّی یا حیاتی وَ رَوح و رَیحانی یا حبیبی و مالکَ قلبی یا انیسی و رکنَ ایمانی

اشتیاقم به گریه می‌آویخت خنده با خط خون، غزل سر زد غمزۀ عشق بی‌قرارم کرد ماه از پیشانی ازل سر زد

این منم با تو این‌قدَر نزدیک؟ گنبدت روبه‌روی چشمانم باورم نیست؛ خواب می‌بینم؟ اشک در نزد تو می‌افشانم؟

این چه هنگامه‌ای است در قلبم؟ شور و غوغای عاشقی این است؟ هرچه هست این که در دلم جاری است مقتدایم، عجیب شیرین است
...

آنکه اینجا نشسته است منم؟ مثل احوال من که اصلن نیست حال و روزی نگفتنی دارد حال او حال قبلِ رفتن نیست

آخر انگار جا گذاشته‌ام در کنار تو تکه‌هایم را روح من، جان من، دلم، هوشم مانده در سرزمین کرب‌وبلا

ساعتی بود یا که ثانیه‌ای؟ لحظه‌ای بین خواب و بیداری آی دختر تمام شد فرصت در چه حالی؟ کجای این کاری؟

اشک آمد که ره زند سخنم...

سمیه حسینی زاده
14 بهمن 93 

/ 1 نظر / 43 بازدید
رحیم

این اشکی که با دیدن کلدستهای حسین (ع) و یا حضرت ابوالفضل بر روان و روح انسان جاری میشود اشک فهم و درک و احساس است و اون غمی که شما با تجربه نزدیکتان کردید هم فهم از معناست