قدری هم از تو

یک چیزهایی، یک فکرهایی مثل زوزۀ مداوم باد توی سرم می پیچد. باید خوابهای خوبی که می بینم تعبیر خوب هم داشته باشد... باید تعبیری داشته باشد.

نه اینکه از آینده نترسم... نه اینکه لبریز از دلهره نباشم... می ترسم، دلهره دارم اما تا لحظه ای که می دانم هستی، می دانم نزدیک نزدیکی به من، می دانم تو را دارم که وقت تنهایی در آغوشم بکشی و بگویی من که هستم سمیه، من که جایی نرفته ام، من که جایی قرار نیست بروم، تا وقتی که باورم تو باشی نه این ترس آزار دهنده است نه غم های گاه و بیگاه روزگار.

تو با منی تویی که زیبایی و مهربانی ات نهایت ندارد.

بعضی وقتها می روم پشت بام، می روم غرق می شوم توی زیبایی آسمان و ابرهایش می روم و می گویم من چقدر باید خوشبخت باشم که پروردگاری این همه زیبا آفرین دارم. دیروز عصر باز لطیف شده بودم، از پنجره خیره شده بودم به زیبایی های تو. چشمهایم نمناک شده بود وقتی فکر می کردم به این همه لطافت. این چیزها آدم را مهربان می کند. دلش می خواهد وقتی خداوندش این همه زیبا آفرین است، تکه ای از این زیبایی ها باشد. یا مثلن وقتی آدم می رود بالای کوه و به این فکر می کند که میلیونها آدم با دغدغه هایشان با روزمرگی هایشان، با دردها و غصه ها و شادی هایشان، ذره شده اند، وقتی می بیند چقدر دنیا کوچک می شود، چقدر خواسته های دنیایی بی قدر می شود... وقتی از کوه برمی گردد، یک جور دیگر برمی گردد. تصور من این بوده لااقل.

طبیعت معلم بزرگی است مخصوصن این روزها که یک جای خوب یاد گرفته ام. خیلی وقتها تنهایی می روم آنجا کتابهایم را می برم و چیز می خوانم.

 

خدایا از تو ممنونم که اجازه می دهی به خوبی های جهان اضافه بکنم،

که به خوبی های جهان اضافه بشوم.

راستش را می خواهی؟

من هم دوستت دارم.

 

پ.ن:

ان الله بکم لرئوف الرحیم

/ 5 نظر / 35 بازدید
سمیه حسینی زاده

بند اول را که نوشتم می خواستم خیلی چیزهای دیگر بنویسم. اما بعد کلماتم آن سمتی رفتند. کلی حرفهای دیگر داشتم... دارم شاید دریچه ها را باز بگذارم... بگذارم باد بوزد لابلای این کلمات قدری همه چیز توی ذهنم هوا بخورد... اما نوشتن حرفهای نگفته بدجوری وسوسه ام می کند

رهگذر

خیلی وقت ها تنهایی می آید وجودم را پر می کند حس می کنم هر لحظه است که سریز شود آن وقت سرم را بالا می گیرم و می گویم خدایا اما باز یک سکوت است که همیشگی بوده است از کودکی اهایم بزرگ تر که شدم همه روزهای نوجوانی ام و جوانی ام که تمام می شود و این سکوت هنوز هم با من است آن وقت آرزو می کنم کاش خدا خانه اش مثل ما بود یک در داشت هر وقت حس می کردیم روحمان مریض شده است ،دلمان دارد روز به روز کوچک تر می شود می رفتم در می زدم صدایش می کردم و می گفتم خدایا ببین .. و بعد می شد به همین سادگی با خدا حرف زد . همیشه فکر می کردم این غیر ممکن است اما حالا که نوشته های تو را می خوانم می بینم خدا با بنده هایی که دوست دارد حرف می زند ، قشنگ ترین روزها را نشانان می دهد . خدا پا به پای همه لحظه های آن ها نشسته است .خوش به حالت که خدا این همه تور را دوست دارد و روحی به این بزرگی به تو داده است و قلمی بزرگ تر قدر دانش باش به خاطر این همه لطف و من را هم دعا کن سمیه جان

مولود

خدایا از تو ممنونم که اجازه می دهی به خوبی های جهان اضافه بکنم، که به خوبی های جهان اضافه بشوم. نمونه کامل: چشم ها را بیاد شست / جور دیگر باید دید[چشمک]

روشنا

بند اول را که خواندم فهمیدم کلماتت در بندهای بعدی به سوی دیگری هدایت شده اند . باور کن این همان من نورانی است همان نقطه روشن که خدا می خواهد به آن برسی سمیه عزیز .

ماتسو

از اینکه احساس بودن می کنید خوشحالم. از اینکه از زندگی لذت می‌برید شادمانم... من هم چنین حسی دارم؛ اما دو سه شب پیش هنگام خواندندعای ابوحمزه ثمالی به این جمله رسیدم: وما انا یا رب و ما خطری؛ یعنی من که هستم و چه ارزشی دارم ای پروردگارم. سرد و شرمنده شدم. دیدم عجب جسارتی کردم که احساس وجود کردم. گفتم خدایا ببخش. ببخش من ناچیز را. خودت به من گفتی أُجِیبُ دَعْوَۀ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ، و الا من که باشم که بخواهم با همچو تویی حرف بزنم.