شاید برای بار آخر

دنیای کلمات دنیایی است که آدم حق خودش می داند راحت باشد، بیاید خودش را کش و قوس بدهد اخم‌هایش را نشان بدهد، شادی‌هایش را پنهان نکند، پاهایش را روی هم بیندازد و قدری خستگی بگیرد.

این دنیا، دنیایی است که دلت می خواهد با بعضی ها که هم‌دل‌ترند شریکش شوی. لحظه‌های خاص خودت را با آنان تقسیم کنی و بگذاری تو را بخوانند، که تو را بفهمند.

اما بدی نوشتن توی فضای مجازی این است که دنیای مجازی در و پیکر ندارد. نمی شود تو در را قفل کنی و رمز بگذاری و فقط هرکسی را که خودت خواستی دعوت کنی. مخصوصن وقتی دلت میخواهد حالا که داری می نویسی با نام و نشان خودت بنویسی، با هویت واقعی خودت حرفهایت را بزنی.

این‌جوری نتیجه اش می‌شود این که هرکسی، من دلم بخواهد یا نه، توی گوگل بزند سمیه حسینی زاده، بزند من کلمه، بزند اگر برسم به آن من نورانی، برسد به من و کلماتم. نتیجه این می شود که پای خیلی‌ها که شاید دلم نخواسته باشد آن‌ها را شریک کلماتم کنم به دنیای نیمه‌خصوصی نوشته‌هایم باز می‌شود.

اینجا دیگر فاجعه است. اینجا جایی است که آدم توی نوشتن هم احساس ناراحتی میکند،‌ جایی است که اکسیژن کم می آورد چون یک عده هستند که آدم را برای زیرنظر‌داشتن می خوانند، برای قضاوت‌کردن می‌خوانند. برای اینکه بدانند آدم خوبی هستی یا بد اینکه سرک بکشند مدام توی تو و بدانند داری به چی فکر میکنی، اینکه نوشته‌ها را هزار جور تعبیر و تفسیر کنند و برایت تصمیم بگیرند. اینجا دیگر نمی‌شود بی‌خیال همه باز همین جور عین قبل به نوشتن ادامه داد.

چند وقتی می شود که آمارگیر وبلاگم این چیزها را به من می‌گوید. مدتی است دارم با خودم کلنجار می‌روم که چه کنم. اینجا را دلم نمی‌آید رها کنم. من با «من کلمه» وارد دنیای مجازی شدم، با «اگر برسم به ان من نورانی...» اینجا پا گذاشتم. سختم است از اینجا کندن. اما چاره‌ای نیست. بهترین کار این است که بروم یک‌جا بی‌نام و نشان بنویسم.

اینجا را می‌گذارم بماند برای وقتی که اگر خواستم نقدی تویش بنویسم یا معرفی کتابی، همین‌جا بنویسم. این صفحه حالا دیگر عمومی‌تر از آن شده که بشود لحظات نابم را تویش به تصویر بکشانم. حتی توی «دوستانه‌ها» هم دیگر نمی‌شود شیطنت‌هایم را بتکانم. می‌روم یک‌جا بی‌نام و نشان هم لحظاتم را می نویسم هم شیطنت‌هایم را. این‌جوری بهترم، روحم آرام‌تر است. جوری می‌نویسم که دیگر هیچ کس توی گوگل نتواند با هیچ نشانه‌ای پیدایم کند. اسم‌های مستعار را عوض می‌کنم. اسم خودم را عوض میکنم. اسم وبلاگم را...

اما هرکجا که بروم شما را با خودم خواهم برد:

ماتسو، لی‌لی، همیلا، گلاره، حمیده، مولود، روشنا، ریرا، فریبا، شهرزاد، نرگس، گندم، ملیسا، رزا، کوثر...

حالا اگر این پست، آخرین پست دل‌نوشته‌ام توی این وبلاگ باشد، دلم می‌خواهد آخرش از طرف خودم و همه شما که دوستان صادق کلماتم بودید، شماهایی که اسم بردم و رهگذرهای مهربانی که این سال‌ها هربار گذرشان افتاده، سلامی کرده‌اند و احوالی پرسیده‌اند، از طرف خودم و همه شما این فراز از مناجات شعبانیه را بخوانم که عجیب دوستش دارم.

«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور»


/ 17 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لی

ای بچه پررو اصلا نمیخوام.فدای سرم.میخوام نباشم

من

سلام تازه میخواستم بلینکمتون!! کجا؟ حالا تشریف داشتین؟! قهر کردن چیزی رو حل نمیکنه. فکر نمیکنید اگه یه نفر تو این دنیا از نوشته های شما نورانی بشه برا سود کردن شما کافیه؟؟ پیامبر به امام علی (ع) فرمودند: لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْكَ عَبْداً مِنْ عِبَادِهِ خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ‏ الشَّمْسُ‏ مِنْ مَشَارِقِهَا إِلَى مَغَارِبِهَا

من

حالا آدرس وبلاگ جدید شما چیه؟؟ اصلا وبلاگ جدید چه فرقی با این میکنه؟؟ اونایی که شما رو میشناسن که میشناسن اونایی هم که نمیشناسن اسمتون رو هم ببینن نمیشناسن. من نمی فهمم این کارا یعنی چی؟ از بیکاری زیاد نیست احیانا؟

لی لی

[خجالت][قلب][ماچ]

من

تو علم منطق میگن وقتی طرف جواب طولانی با کمی عصبانیت بهت داد بدون که اشکالت تقریبا وارد بوده. البته منظورم شما نیستی ها! خواستم یه نکته منطقی گفته باشم! منتظر وبلاگ جدیدتون هستم شاید با نام : خانم دکتر حسینی زاده. خدا رو چه دیدی...

رومیسا

سلام آفرین به این جرات برای تغییر. پس تولدت مبارک!

فریبا

سلام. جای تو ، تو آسمانو . اینطرفا جای تو نیست؟ ستاره خانم. آدرس بده . دلم پوسید.

h

?